ميگه: ...
لحظه ها را ديوانه وار ورق می زنم، هر کجا که قلبم تپيد، صفحه ای پاره می کنم و باز ورق می زنم. بلکه اين کتاب زودتر تمام شود...
ميبينی؟ دست هايم می لرزند. خيلی وقت است که ديگر نمی توانم بنويسم. آنقدر دلم شکسته که هر بار قلم را توی دست هايم می گيرم ، همه چيز حرکت می کند ، هزاران حرف توی سرم وول می خورد، اما اين خودکار لعنتی حرکت نمی کند، همينجوری خشک می شود توی دست هايم و آنقدر عذابم ميدهد، که آخر سر نا نوشته هايم را هم پاک می کنم...
بهش ميگم: شکسته! می فهمی؟
ميگه: قلب که شيشه ای نيست. ماهيچه داره . ممکنه ضرب ببينه، اما نمی شکنه.
ميگم: پاره چی؟ پاره که ميشه... قلبم پاره پاره شده.
ميگه:همينه، عادت می کنی. خودت نبايد اجازه بدی.
ميگم: پس تکليف احساس چی ميشه؟
می خنده... ، ميگه تو اين دوره زمونه به هيچ کس اطمينان نکن.
ميگم: محبت می کنن، عادت می کنی، اما بعدش...
ميگه: عادت نکن، اينا همش حرفه. چيزايی هست که نه ميشه گفت نه ميشه نوشت، به اونا ميگن عشق، به اونا ميگن محبت.
ميگم: تا حالا شده احساس کنی گم شدی؟
ميگه: اونايی که دنبال نا گفته هان هميشه گم ميشن... اينقدر اينجا می مونيم، توی تاريکی خيال هامون گم ميشيم و بعد هم به يه انزوا می رسيم. انزوايی از نبودن ها!
ميگم: شايد بهتر باشه از اينجوری بودن!؟
ميگه: ديگه نمی دونم.
ميگم: قلبت شکسته؟
ميگه: نه. پاره پاره شده.
ميگم: ميدونم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:50 توسط بی نام
|